اوایل بهمن بود که رفتیم مشهد. نه که تاریخش را درست به خاطر داشته باشم، نه. اتفاقا برخلاف ِ مشهد سرخوشانهای که مهر رفته بودم این یکی را با سختی به خاطر میآورم. اما خوب یادم هست که بعد از امتحانات بود. تکه پاره بودم. دست و پایم از هم جدا شده بود و با زجر و زخم خودم را نگه داشته بودم. با درس و امتحان و کلاس زبان. خیال میکردم اینطوری راحتتر همه چیز فراموش میشود. چمیدانستم جدایی آدابی دارد. آدابی به قدر گریه. به قدر درد دل با یک دوست یا حتی یک مشاور. خودم را نگه داشته بودم. از همه چیز. از غم، از جدایی و مهمتر از همه از سوگواری. اما هر روز یک جایم از هم میگسست و مجبور بودم تکه پارههایم را برای روز بعد جمع کنم. برای همینها بود که وقتی حرف مشهد آمد بی برو برگرد اسم نوشتم. حالا دیگر امتحانها تمام شده بود. شاگرد اول شده بودم. پروژهها را به بهترین شکل ممکن تحویل داده بودم و در فاینال کانون هم نمرهی قابل قبولی آورده بودم. حالا وقتی بود که روحم از قفس گریخته بود و میخواست تلافی این دو ماه سختی را به بدترین شکل درآورد. روح ِ عاشقی که نکوهشش کرده بودم و اجازه نداده بودم برای معشوق از دست رفته سوگواری کند و حتی قطره اشکی بریزد! حالا به نظرم مسخره است. اما آن روزها حتی اجازهی گریه کردن هم به خودم نمیدادم و هر روز بیش از پیش فرسوده میشدم. تا رسید به مشهد. و آه از مشهد.تنهای تنهای تنها. هیچکس در اطرافم نبود. از بچههای خوابگاه هم کسی را به درستی نمیشناختم. هنوز آغاز حرکت قطار سبز تهران مشهد را به خاطر دارم در تاریکی شب. چقدر خوش شانس بودم که همکوپهایهایم آرام بودند. یکیشان دانشجوی دکترا بود که شر و شور آنچنانی نداشت. و دیگری هم کلا شخصیت آرامی بود. و من؟ غ
برچسب:
نویسنده: سجاد نعمتی
تاريخ: پنجشنبه
16 تير
1401 ساعت: 20:04